ایلیا محمدیایلیا محمدی، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

ایلیا نفس مامان و بابا

تولد نیم سالگی پسر قشنگم...

عزیزم چقدر زمان زود میگذره... شش ماه از بزرگترین و بهترین اتفاق زندگیم گذشت... شش ماهه که مادرم...شش ماهه که عاشق با تو بودن ودر آغوش گرفتنت شدم...  شش ماهه که دنیا عوض شده... جالب و دوست داشتنی و هر لحظه خواستنی تر از قبلش شده... وقتی تو هستی زمان و مکان هیچ معنی واسم نداره.... زندگی زیباس ، هوا خوبه، همه آدما مهربونن، دنیا شاده و  میخنده... حتی وقتی میخوابی دلم واسه نگاه های ناز و معصومت تنگ میشه و دوست دارم زودی بیدار شی.... فکر یه لحظه دوری از تو دیوونه ام میکنه...   همیشه با من باش و به یادم باش...   عاشقانه دوستت دارم مرد کوچولوی من...    &nbs...
25 آبان 1390

اولین مسافرت آقا ایلیا...(کیش)

               بالاخره وقت این رسیده بود که آقا ایلیا اولین مسافرت خودش رو تجربه کنه... پس ما تصمیم گرفتیم بریم کیش... و خیلی سریع هم این تصمیم عملی شد... و ایلیا به اولین مسافرت هوایی اش رفت. و باید بگم که در طول مسافرت ٤ روز و ٣ شبی ما کاملا نقش یک مرد کامل رو بازی کرد. نه اذیت کرد.نه بد قلق بود و در خلاصه میتونم بگم پسرمون بسیار بسیار خوش سفر هست. (و با این اخلاقش مدام ما رو وسوسه میکنه به سفر!) کاملا کنجکاو به دریا...به موزیک زنده....به بناهای تاریخی و....             &n...
24 آبان 1390

اولین سرسره بازی من!!!

وقتی کیش بودیم واسه دیدن کشتی یونانی رفتیم ساحل،اونجا یه پارک کوچولو بود.  بابا سوار سرسره ات کرد و تو هم حسابی خوشحال شدی و کیف کردی. و میشه گفت یکی از باحال ترین خنده هات رو تحویل دوربین دادی... یه ژست کاملا خاص! اینم سند حرفم:            ...
19 آبان 1390

هووووورا من خودم میشینم!

                       پسر کوچولوی ما یکی دو روزه خودش به تنهایی واسه جند دقیقه میشینه...                                                                         &nb...
3 آبان 1390

تولد تولد...5 ماهه شدم...تولد تولد

گل پسرم ...   ٥ ماه گذشت ... چه شیرین و دوست داشتنی... بهترین ٥ ماهه عمرم! روز به روز با بزرگ شدنت شاد میشم و راضی از زندگی  و  زنده بودن  . انگار دارم تازه معنی زندگی رو میچشم...انگار تا قبل از این خواب بودم و غافل! غافل از اینکه زندگیم چقدر با بودنت شیرین میشه و دوست داشتنی.  وقتی میخندی انگار تو آسمونام... وقتی بغض میکنی ...انگار بدنم پاره پاره میشه... هر روز بیشتر از روز قبل دوستت دارم و عاشقت میشم.... پسرکم عاشقتم.تولدت مبارک!             ...
3 آبان 1390

ایلیا و گوسفند نذری!!!!

                      ما بالاخره موفق شدیم با دور هم جمع کردن عمو مجید و مامان بزرگ و عمه و ... نذر خودمون رو ادا کنیم و گوسفندی که نذر کرده بودیم قربونی کردیم.! البته خودمون نه ... همه کارش رو قصاب محترم! انجام داد و ما فقط گوشتشو تحویل گرفتیم و پخش کردیم. ظهر هم برای ناهار رفتیم آبشار تهران و کباب درست کردیم و خوردیم.حیف که تو نمی تونستی بخوری. ولی حسابی خوش گذروندی و همه جا رو با دقت نگاه میکردی. همه چی برات جالب بود .             ...
2 آبان 1390